تبليغاتX
نیشخند های دانشجوئی از پیام نور ساری
-----------> اینجا ته خط <---------

مزنه گویند روزی شیخ ابن مسعود سبیل را از غیبت های صغری کبری بازگشتی شد و خداوند مریدان را عنایت فرمود تا باری دگر جمالشان به نور جملات حضرت شیخ بر مانیتور خویش روشن شود که شاید باشد که رستگار شوند. وانگه خداوند بیشتر عنایت فرمود و بر وی دستور داد که بر مریدان خویش نطقی کند و با ایشان سخن بگویند که سخت دل جمع برایشان به تنگ آمده شب و روز از فراق وی زجه زنند و باسن بر زمین کوبنده و وصال وی را طلب کنند از درگار باری تعالی. و شیخ نیز سر پیچی نکرده که خداوند سرپیچان را از راه راست پیچانده و به ترکستان برد.

شیخ از خود در غیبت گفت و راز غیبت فاش که: خداوند مرا مورد آزمون قرارداده مرا در راهی انداخته که از ما گنده ترانش نیز زیر آن زایمان نموده ولی بحمدالله ما سر فرازیم کماکان. هنگامی که غیبت شروع شد خدا وند به ما عنایت فرمودند و پولی نا چیز بداد تا کسبی راه اندازیم تا از ره شیوخ خارج شده و طریق سایر شیوخ که همان طریقه الفراخیه المخرجیه باشد را طی ننماییم. پس دکانی بزدیم من باب بوتیک، وحی شد یا شیخ از آن رو که در رگوگ شما خون آنتی ضعیفگی جاریست میبایست حتما بوتیکتان زنانه باشد وگر نه شما را ور خواهیم شکاند. و ما نیز چاره جز اطاعت نداشته و زین پس الارقم میل باطنی مجبور به زدن سر و کله با زنان و زولان شدیم که خود امتحانی بس نا جوانمردانه از جانب ایزد بود. پس برای خوش کلاسی حجره مجبور به عزیمت رایانه به دکان شده، از این رو غیبت کبری آغاز گشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:38  توسط نیما  | 

با سلامی به گرمی نون سنگک خاشخاشی

دلم واسه همه دوستانم تنگ شده

با مطالب طنز جدید در مورد دانشگاه پیام نور ساری و غیره به زودی زود در خدمتیم

دلم تنگه برادر جان.........................

 

 

راستی b5 گروه ما تو دانشگاه رو تو مطلب بعدی معرفی میکنم

....................................................نیما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:6  توسط نیما  | 

بچه ها چه خبر؟
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 19:26  توسط نیما  | 

در حمله تروریستی شب گذشته در جاده قدیم بابل-آمل موسوم به چناربن   اون بنچق منچقا

یک گله گوسفند از نوع اورجینال  طعمه حریق شدند

به گفته یکی از شاهدان ماجرا که از بومیان ساکن در آن منطقه بود دو شخص مشکوک را رویت کرده بود که خود طعمه حریق شده بودندو فریاد زنان از محل حادثه میگریختند و جمله "" نوخبه نوخبه حمایتت میکنیم را تکرار میکردند""    احتمال میرود این دو نفر مشکوک از بازماندگان ستاد انتخاباتی دکتر علی اردشیر باشند که بعد از شکست در انتخابات قصد تخریب اموال عمومی و خصوصی را داشته اند!!"

طبق نظر دام پزشک قانونی این گوسفندان بعد از شنیدن خبر شکست دکتر اردشیر در انتخابات دست به خودکشی دست جمعی زدند

طبق گفته یک مقام نسبتا آگاه  اعضای ستاد دانشجویی دکتر اردشیر در این حمله تروریستی نقش هویج را بازی میکردند

این اعضا به شرح زیر اعلام شدند:

محمد نعمت زاده  ملقب به  nemek
مصطفی حمزه

نیما بابانسب

محمد تقی رستمی عمران

داوید رحیمی

محمد حمزه زاده

اسماعیل اکبر زاده (رئیس ستاد بانوانان!!!!!)

احد اسماعیل زاده

مجید مهدی پور

و.......................

به گفته خبر گذاری فرید نیوز هیچ شخص یا گروه خاصی مسئولیت این حمله تروریستی را بر عهده نگرفت

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:13  توسط نیما  | 

کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این که یک مدیر حرفه ای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه. سؤال ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد با هایلایت کردن قسمت بعد از آن سؤال، پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده اید یا خیر. (پاسخ ها به رنگ زمینه هستند و بعد از انتخاب متن به وسیله ماوس، قابل مشاهده خواهند بود)
1- از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را انجام می دهید؟

درب یخچال را باز می کنیم. زرافه را داخل یخچال می گذاریم و سپس درب آن را می بندیم. هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا شما از آن دسته افرادی هستید که تمایل دارند مسائل ساده را خیلی پیچیده ببینند یا خیر!

2- حال از شما خواسته شده یک فیل را در یخچال قرار دهید. چه می کنید؟

آیا پاسخ شما این است که درب یخچال را باز می کنیم و فیل را در یخچال می گذاریم و درب آن را می بندیم؟
نه! این درست نیست!
پاسخ صحیح این است که درب یخچال را باز می کنیم. زرافه را از یخچال خارج می کنیم. فیل را در یخچال می گذاریم و درب آن را می بندیم. این سؤال برای این است که مشخص شود آیا شما به نتایج کار های قبلی خود و تأثیر آن بر تصمیم گیری های بعدی تان فکر می کنید یا خیر.

3- شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات جنگل ترتیب داده است که به جز یک حیوان، همگی حیوانات در آن حضور دارند. آن یک حیوان غایب کیست؟

اگر پاسخ داده اید که اسکار برادر کوچک شیرشاه حیوان غایب است باز هم اشتباه کرده اید. یادتان رفته که فیل الان در یخچال است؟ پس حیوان غایب این جلسه باید فیل باشد! هدف از این سؤال این است که حافظه شما در به خاطر سپردن اطلاعات سنجیده شود.
اگر تا این جا به سؤالات پاسخ درست نداده اید نگران نباشید. هنوز یک سؤال دیگر مانده است.

4- باید از یک رودخانه عبور کنید که محل سکونت کروکودیل هاست. شما قایق ندارید. چه می کنید؟

خیلی ساده است! به داخل رودخانه پریده و با شنا کردن از آن عبور می کنید. کروکودیل ها؟ آن ها الان در جلسه ای هستند که شیرشاه ترتیب داده! هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا از اشتباه های قبلی خود درس می گیرید که دوباره آن ها را تکرار نکنید یا خیر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:50  توسط نیما  | 

به علت مودم ترکیدگی تا اطلاع ثانوی سههههههههههههههههههههههههههههههههههههه این وبلاگ معلق میباشد

ایول خوشم اومد

شترمرغ سواری دولا دولا نمیشه   اگه مشکلی با ما دارین تیریپ فحش نیاین که اگه من قاط بزنم دیگه جلو دهنم رو سخت میتونین بگیرین

((((دنبال همین کارا بودین که تجزه و تحلیل افتادین

خیلی کوچکتر از این حرفایی خرمالو)))                  از طرف مهدی عزیزی

ما با کسی مشکل نداریم

به قول داوید  < با ما به ازین باش که با خلق جهانی>

ترم ۷ با آپ های جدید منتظرم باشین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:33  توسط نیما  | 

اگه نظر میدین آپ کنم

چطوره؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:30  توسط نیما  | 


1. روابط دانشجو با استاد
2. روابط دانشجو با دانشجو
3. روابط استاد با دانشجو
4. روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس


1. روابط دانشجو با استاد

الف: دانشجو دختر است و استاد مرد:
1. دانشجو خودشيريني مي کند به هدف نمره.
2. دانشجو خودشيريني مي کند به هدف استاد.
معمولا در دوحالت فوق، دانشجو به هدف خود ميرسد.

ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:
1. دانشجو و استاد چشم ديدن يکديگر راهم ندارند.
2. دانشجو و استاد خيلي رفيق مي شوند يه طوري که شوخيهاي آنها را نمي توان به قلم آورد.
3. نقش سنگ را براي هم بازي مي کنند.
معمولا در هيچ کدام از حالات فوق هيچ کدام از طرفين هدفي را دنبال نمي کنند.


2. روابط دانشجو با دانشجو

الف: پسر با پسر: استغفرالاه!

ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نياره!

ج: پسر با دختر: آهان رسيديم سر اصل مطلب!:
1. روابط در حد نگاه; نهايت رابطه: آمار گيري
2. روابط در حد سلام و عليک; نهايت رابطه: احوال پرسي
3. روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهايت رابطه: کپي جزوه ها
4. روابط در حدسالي يکبار تور يکروزه تفريحي ; نهايت رابطه: سالي دوبار تور يکروزه تفريحي!
5. روابط در حد پارتيهاي دوره اي; نهايت رابطه: روم نمي شه بگم!
6. روابط در حد درس خواندنهاي دست جمعي; نهايت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ عشقهاي عالم!
7. روابط در حد مرغ عشق; نهايت رابطه: ...(چي بگم والا!)


3. روابط استاد با دانشجو:

الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:
1. استاد از دماغ فيل افتاده است و هيچکس را تحويل نمي گيرد.
2. استاد هم مجرد است هم شکارچي!
3. استاد دنبال بهانه اي مي گردد تا نمره بذل و بخشش کند.

ب: استاد مرد است و دانشجو پسر:
اتفاقات تکراري است.

ج: استاد زن است و دانشجو دختر يا پسر:
استاد بنده خدا کار خودش را مي کند و دانشجو ها براي خودشان آتيش مي سوزانند.


4. روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس

معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسميت پيدا مي کند. گاهي اوقات هم بعضيها موش ميدوانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:20  توسط نیما  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:14  توسط نیما  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:13  توسط نیما  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:12  توسط نیما  | 

خر کيف يعني سر کلاس کارداني نشسته باشي، دونفر از جلوي در کلاس رد بشن و بگن :" نه اينجا نيست... اينا بچه هاي کارشناسي ارشدن "•

خر کيف يعني کلاستو دو در کني و همون روز استاد حضورغياب نکنه!

خر كبف يعني اينكه يه لپ تاپ مي گيري دستت اما 2 قرون سواد نداري بهت بگن آقاي مهندس!•

خر کيف يعني راننده تاکسي باشي و دانشجوي پزشکي رو سوار کني اونوقت وقتي مي خواد پياده شه بر حسب عادت به محيط دانشگاه بگه: مرسي آقاي دکتر!

خر کيف يعني زنگ موبايلت حسابي جلب توجه کنه!

خر کيف يعني کسب بالاترين نمره ميان ترم فقط از راه تقلب و امدادهاي غيبي!

خر کيف يعني فکر کني کارتت تموم شده ولي در کمال نااميدي کانکت شي و ساعتها تو اينترنت بچرخي!

خر کيف يعني بابات قبض موبايلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اينقدر رقمش نجومي شده!

خر کيف يعني استادت بگه نگران نباش! نمي افتي!

خر کيف يعني با دوستات بري تريا، دوست اصفهانيت حساب کنه!

خر کيف يعني توي يک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!

خر کيف يعني دانشجو نباشي ولي از سايت دانشگاه، مفتکي استفاده کني!

خر کيف يعني پشت چراغ قرمز از ماشين بغلي يه چيزي پرت شه تو ماشينت (مثل شماره تلفن و يا حتي گوشي طرف!)

خر کيف يعني تو دانشگاه همراه دوستت داري ميري ولي پسر همکلاسيت فقط به تو سلام ميکنه!

خر کيف يعني يه جا با يه نفر همصحبت شي و رمانتيک بگه: "از قيافه تون معلومه که
دانشجويين!"

خر کيف يعني توي مهموني باشي و يکي از خانوماي باکلاس و کار درست فاميل صدات کنه: خوشگل خانوم!

خر کيف يعني يک منشي با مدير عامل شرکت ازدواج کنه!

خر کيف يعني بين کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به يک آدم اهل رو درواسي بچسبوني و بري باهاش ناهار بخوري!

خر کيف يعني موقع امتحان عملي استاد بره بيرون از کلاس و در رو هم ببنده!

خر کيف يعني هيچي نخونده باشي و همه رو از رو دست بغليت بنويسي بعد نمره ت از اون بيشتر شه!

خر کيف يعني استاد يک سوال قلمبه بپرسه هيچکش جز تو نتونه جواب بده!

خر کيف يعني وقتي مهموناي شهرستانيتون مي رن بچه شون قشنگترين عروسکشو جا بذاره!

هر کس هنوز نفهميده خر کيف يعني چي بگه تا بازم توضيح بدم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:11  توسط نیما  | 

ديكشنري امتحان


تقلب:
يك سري اعمال ننگين در صورت با عرضه بودن واين كاره بودن شخص امتحان

دهنده آخر عاقبت خوش وخرمي دارد.نوعي هلو برو تو گلو كه با توجه به درجه

درايت و تيزي استاد ومراقبان مي تواند نوع هلويش از هسته دار وخاردار تا آب

 هلوباطعم موزوعشق وحال متغير باشد.بيراهه اي كه اتفاقا آخرش به هدف

ختم مي شود.يك نوع وسيله درس پاس كن نا مشروع.

شب امتحان:
شب ملخ.شب ظلماني يلدا.شب سوانح وسوختگي نا كجا آباد دانشجو.شبي كه در آن

 نسكافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر مي شوند.در اين شب انسان تمام مصائب

 تاريخ بشر را به صورت كنسانتره نوش جان مي كند.يك نوع زلزله در ميان ايام سال.

شب چشمهاي پف كرده ودهان هاي كف كرده.شب رقص وپايكوبي كلمات جزوه وكتاب

 بر روي سسلسله اعصاب محيطي ومركزي دانشجو.

جزوه:
يك جور كاتاليزور كه در صورت همكاري ابروبادومه وخورشيدواينا دانشجورا به سمت

 پاس شدن درس هل مي دهد.تمام همه علم بشري.چكيده دانش تاريخ مصرف گذشته استاد.

وسيله اي كه معمولا دانشجو با آن سر كار گذاشته مي شود.تنها شاهد ماجراي سوخاري

شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبي كه عاقبت آفت قلب مي شود.

مراقب:
موجودي ستم كار و ريا پيشه كه متاسفانه چشم وگوش و باقي حواس را هم دارد.

سيستمي كه نقش دزدگيرمنازل را سر جلسه ايفا ميكند.گالري ضدحال.موجودي كه

روي سينه اش نوشته شده:من مراقبم،شما چطور؟ يك نوع تله موش زنده.

روزامتحان:
روزي كه درآن خورشيد طلوع نمي كند.زماني براي جفتك زدن اسب ها،لحظه اي كه

 درآن دانشجومي خواهد سر به تن عالم آدم نباشد.روز شغال.روزي كه درآن نگاه ها

عميق مي شوند.روزلبخندهاي استراتژيك.روزي كه در آن دوست ودشمن با هم ودر كنار

 هم به قربانگاه مي روند.

نمره:
تبلور ميزان دانش،مهارت ودودره بازي دانشجو،بهانه اي هميشگي براي اعتراض.

وسيله اي كه استادبا آن چه ها كه نمي كند!عاملي كه براي بدست آوردن آن دانشجو

علاوه برخرزدن،اعمال شنيع ديگري رانيز بايد انجام دهدكه قلم دروصف آن قاصراست!

سؤال:
يك نوع شعورسنج استاد ودانشجو.كلمات نفرت انگيزي كه به نوبت وتك تك مثل نيزه در

چشم دانشجوفرو ميروندولحظه به لحظه او را به عمق ناداني اش واقف تر مي كنند.

لورفتن آنها به حماسه سازي دانشجويان منتهي ميشود.انواع مختلف آن از تشريحي

 سيانوري تاتستي گوگوري مگوري متغيراست.

استاد:
منبع علم،ژنراتوردانش،نيروگاه انسانيت،تبلوردانايي،كوه توانايي،مايه افتخارما،بابا تو

 ديگه كي هستي ترين موجود عالم،خودصفا،اندوفا،دارنده انواع واقسام شفا،ضدجفا،

ياري گر ضعفا،معلم الخلفا......

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:4  توسط نیما  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:22  توسط نیما  | 

 

 
?     مقدار زيادي مايعات بنوشيد بطوري که بعد از چند ساعت مثانه شما به حد انفجار برسد.بعد سعي کنيد در حدود يک ساعت خود را در چنين وضعي قرار دهيد.وقتي طاقت شما تمام شد به دستشويي برويد و مفصل ادرار نماييد، در چنين حالتي مي توانيد براي چند لحظه از زندگي خود لذت فراواني ببريد.

 

 

?     مقدار بسيار زيادي اتانول + آب ميل کنيد و در کنار آن مقدار زيادي سيگار ، قليان و از اين قبيل مصرف کنيد. آنقدر به اين کار ادامه دهيد تا بيهوش شويد. بعد از چند ساعت بيدار خواهيد شد در حالي که دچار سردرد شديد و حالت تهوع شده ايد.سعي کنيد به کمک چيزي مانند نوشيدن قهوه تلخ استفراغ کنيد شايد مجبور شويد اين کار را تکرار کنيد تا سر درد و حالت تهوع شما قطع گردد  بعد از مدتي احساس آرامش بسيار مطبوعي به شما دست خواهد داد که با خواب عميق و شيريني همراه است.مي توانيد در اين حالت از زندگي خود لذت ببريد.

 

 

?       در ساعات پر ترافيک سوار اتوموبيل خود شده و از خانه خارج شويد. به يکي از معابر پر ترافيک شهر برويد و خود را چند ساعت در ترافيک مشغول کنيد بطوريکه دچار خستگي مفرط ، سردرد ،کمر درد, پا درد... گرديد در اين حالت تصميم بگيريد که به خانه بازگرديد،در راه باز هم دچار ترافيک مي شويد و هر لحظه آرزو مي کنيد که سريعتر به منزل برسيد.وقتي به خانه برگشتيد مي توانيد در حالتي ريلکس نشسته و با  هر چيزي مانند نوشيدن چاي, تماشاي تلوزيون يا گوش دادن به يک موسيقي ملايم، از زندگي خود لذت ببريد.

 

 

?    يک شب سرد زمستاني از خانه خارج شويد آنقدر صبر کنيد تا خواب به سراغتان بيايد، به خانه برنگرديد،به سمت پارکي برويد و سعي کنيد بر روي نيمکتي بخوابيد. از دستان  خود  بالشتي بسازيد و از سرما بلرزيد.وقتي احساس کرديد ادامه اين کار شما را به کشتن خواهد داد به منزل برگرديد و در تختخواب خود بياراميد و از زندگي لذت ببريد.

 

 

?    اسم خانه سالمندان و معلولين کهريزک به گوش شما خورده است؟ يک روز از وقت خود را بگذاريد و به آنجا يا مکاني مشابه آن برويد. در بين ساکنين آن ساعتي گردش کنيد.به پيرمردي که روي نيمکتي نشسته و با هيچ کس صحبت نمي کند و در انديشه فرو رفته است توجه کنيد. سعي کنيد فکر او را بخوانيد که افسوس عمر از دست رفته را مي خورد در اين انديشه است که اگر تواني داشت و  اگر هنوز فرصتي پيدا ميکرد دوست داشت زندگي کند دوست داشت براي خود شرايطي ايجاد کند که محتاج منت ديگران نباشد، از تجربيات و  اشتباهات گذشته استفاده کند و ... اما فقط منتظر مرگ است و ديگر هيچ! به دختر زيبايي که از بدو تولد نه دست داشته است نه پا!، روي تختي خوابيده و تو را مي نگرد که راه مي روي و از دستان خود استفاده مي کني ... و پيش خود مي گويد: خدايا اگر من  هم سالم بدنيا مي آمدم چه مي شد ؟ بنشين و ساعتي با برخي از آنها گفتگو کن.وقتي از آن مکان بازگشتي خدا را شکر ميکني و آنوقت تازه مي فهمي چقدر خوشبختي.

ــ  باید دبیر انجمن مدیریت دانشگاه پیام نور ساری بشی یک سالی زجر بکشی بعد استعفا بدی ببینی حالا میشه از زندگی لذت برد از دانشگاه و از همه چیز

 علبطه واصح این پصط با صوادا اظ من ناراهط نشن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:8  توسط نیما  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:8  توسط نیما  | 

 

 

 

در کتاب کرامات شیخ ابن مسعود سبیل آمده است که روزی شیخ را در سیبه( کوچه ) در حال رفت و شد بود که ناگهان بر افلیجی برخورد کرد که بر سر راه وی بر زمین افتاده بود. شیخ بفرمود: "کیشده، کیشششش" و از آن پس افلیج برخاست و پا به فرار نهاد. مردمان بر کرامت شیخ آشکار شدند و گفتند: " نه بابا، آدم حسابیه" و به دنبال وی راه افتادن، جوجه وار که به دنبال مادر راه افتد.

 پس شیخ حالی بکرد و کیفی همچون حماری که تیتاب میل نوماید. پس مردمان مرید وی گشتند و تا شب به دنبال او به راه افتادند و همراهی نمودندیش.

 هنگام غروب شیخ را از ناحیت شکم دردی گرفت و قضای حاجت واجب، پس به گوشه ای برفت تا حاجت برآورد. مریدان از این حرکت سخت آزردند و اَه و اوه گویان وی را رها کردند. مریدان اورجینال او را پرسیدند که حکمت چیست؟ بگفتا که که این مردمان با کیشی آیند و با فیشی روند.

 

مردمان را عقل در چشم دارند/ هرچه بینند زود قابل دانند

تو بدان هر چیز ندارد قابلی/ ورنه انتران را هم مقامی دارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:5  توسط نیما  | 

نمکپاش: تو شهر ما یه دیوونه ای هس به اسم لیلا. سرشو کچل می کنه همیشه ، یه مانتو مشکی داغونم داره ، با یه شلوار ورزشی و یه جفت دمپایی پلاستیکی و یه گونی هم همیشه رو دوششه که معلوم نیس توش چیه. در هر مغازه ای که دلش بخواد می ایسته و ازش پول یا خوردنی می گیره. گاهی وقتام جلوی یه مغازه می ایسته و داد و بیداد راه می ندازه. ولی جالب اینه که بر عکس تمام آدمای عاقل این شهر ، هیچوقت تو داد و بیداداش فحش نمی ده. حرف می زنه. یه بار که رفته بودم مغازه دوستم ، دیدم لیلا ایستاده و طبق معمول معرکه گرفته و... بین حرفاش یه حرف زد که خیلی به دلم نشست. گفت : نزدیکترین رفیقم سایه م بود که اونم تو تاریکیا منو تنها گذاشت...
توی دلم گفتم " وای به حال منه عاقل که اینهمه رفیق دور خودم جمع کردم " و راهمو گرفتم و رفتم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:2  توسط نیما  | 

طبق معمول وقتی از سرکار رسیدم خونه ، بچه م بهم گیر داد که : بابایی... بلیم بازال. گفتم : خودتو لوس نکن درست مث آدم حرف بزن که حوصله ندارم. گفت : مرسی اخلاق. منو ببر بیرون. یه نگاه به خانمم انداختم. دیدم مثکه بچه دقش داده. با التماس نگاهم کرد که بچه رو ببرم و یه دوریش بدم. بچه به بغل راه افتادم و از خونه زدیم بیرون. همینکه پامو از در خونه گذاشتم بیرون ، دیدم باز سر و صدای دعوا از خونه حاجی میاد. کار همیشه شون بود. هفته ای شیش روز دعوا داشتن. یعنی حاجی زنشو کتک می زد. هر وقت که بد مستی می کرد ، ما این مکافاتو داشتیم. بچه م ازم پرسید : بابا چرا حاجی زنشو می زنه؟ گفتم : بابا جون کی گفته حاجی زنشو می زنه؟ اینا همدیگه رو مشت و مال می دن. آخه حاجی و خانمش ، هر دو ورزشکارن. گفت : چه ورزشی؟ گفتم : دو میدانی. وقتی روزا زنه دنبال حاجی می دوئه ، شبا حاجی دنبال زنه.(نکته کنکوری) بعدشم قبل از اینکه یه سوال دیگه بپرسه ، گذاشمش زمین و دستشو گرفتم و راه افتادیم. تا رسیدیم سر کوچه ، دیدم دعواس. داد و بیداد و فحش و کتک کاری. مردمم که قربونشون برم ، جای اینکه جدا کنن ، ایستاده بودن تماشا و تشویق. بچه م پرسید : بابایی؟ این حرفایی که اینا به هم می زنن ، معنیش چیه؟ خواهرتو... نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم : بابا اون آقا پیرهن مشکیه رو می بینی؟ همونی که رو سینه و کمرش گل مالیده آ (نکته کنکوری). اون می خواد با خواهر اون یکی ازدواج کنه. پرسید : پس چرا دعوا می کنن با هم؟ گفتم : دعوا نیس که. نشنیدی می گن جنگ اول بهتر از صلح آخره؟ اینام دارن با همدیگه صحبت می کنن. مثلا این آقا می گه خواهرتو می خوام باهاش ازدواج کنم. منتهی چون ریش و سبیلاش بلنده(نکته کنکوری) ، صدا قشنگ از بینشون بیرون نمیاد. یه دفه یکیشون یکی از اون فحشا داد دوباره. تا بچه م اومد بپرسه چی گفت ، سریع گفتم : این آقاهه که یه لباس بلند قهوه ای پوشیده(نکته کنکوری) ، می خواد قسمتای مختلف بدنش رو بده به کسایی که بهش احتیاج دارن. مثل اینکه خواهر اون آقا پیرهن مشکیه نیاز به یه چیزی داره. این آقاهه می خواد عضوشو(!!!) بده به خواهر اون یکی. ولی طرف قبول نمی کنه. گفت : پس امر خیر که می گن اینه؟ گفتم : آره بابا.اصل امر خیر همینه. این مردمم که می بینی ایستادن و تماشا می کنن ، می خوان ثواب ببرن. بریم تا پارک(!!!) تعطیل نشده...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:4  توسط نیما  | 

طنز 

مراسم خواستگاري
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه.

گفت و گو با مشاور
-آقاي مشاور، سلام
مشكل من اين است كه همسرم«اميد» هر وقت كه به خانه مي آيد، با برادرم مدت زيادي فوتبال بازي مي كند و حوصله ي مرا سر مي برد.شما بگوييد كه من با اين شوهر و برادر فوتباليست چه كنم؟
مشكل شما تنها يك چاره دارد، مي توانيد هر بار كه شوهرتان گل زد، به شدت او را تشويق كنيد، به اين ترتيب بين شوهر و برادرتان اختلاف مي افتد و مي زنند همديگر را لت و پاره مي كنند و شما هم مي توانيد مثل فدراسيون فوتبال، آن ها را براي دو سال از شركت در بازي محروم كنيد! و به اين ترتيب دو سال تمام با خيال راحت و به دور از سر و صدا زندگي كنيد!

كامپيوتر زن است يا مرد؟
استاد زبان درباره اسم هاي فرانسوي توضيح مي داد كه برخي مذكرند و برخي مونث، دانشجويي بي مقدمه پرسيد: استاد رايانه مونث است يا مذكر؟
او كه پاسخ روشني براي اين پرسش نداشت، فكري به ذهنش جرقه زد، دانشجويان كلاس را، به دو گروه دختر و پسر تقسيم كرد تا هر گروه فكرهايشان را روي هم بريزند و براي اين پرسش جوابي پيدا كنند.آن هم جوابي مستدل و منطقي.
جالب است دخترها و پسرها به نتيجه اي مغاير با يكديگر دست يافتند، دخترها اعلام كردند رايانه مذكر است و پسرها درست بر خلاف آن ها، جنس رايانه را مؤنث معرفي نمودند.
اما دلايل دخترها:رايانه ها مذكرند، به اين دليل كه وقتي به آن ها عادت مي كنيم گمان مي كنيم بدون آن ها كاري از پيش نمي بريم، قرار است مشكلات را حل كنند، اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند، با آن كه داده هاي فراواني دارند اما خيلي نمي توان روي آن ها حساب باز كرد.
و سرانجام همين كه پايبند يكي از آن ها شديد، متوجه مي شويد كه اگر صبر كرده بوديد، مورد بهتري نصيبتان مي شد!
دلايل پسرها:رايانه ها مونث اند، به اين دليل كه به غير از خالق آن ها كسي از منطق دروني آن ها سر در نمي آورد.
احدي از زبان ارتباط ميان آن ها چيزي نمي فهمد.
كوچك ترين اشتباهات را در حافظه ي درازمدت خود ذخيره مي كنند تا بعداً تلافي كنند و سرانجام همين كه پايبند يكي از آن ها شديد بايد تمام پولتان را صرف لوازم جانبي آن كنيد.

ساعت25


ماجراي ازدواج و انتخاب خوب از آن ماجراهايي است كه امروزه بيشتر شبيه به افسانه رستم و ديو هشت سر و قضاياي يازده خوان شاهنامه است آنجا كه سعدي عليه الرحمه فرمود: بسي رنج بردم دراين سال نو، عيال زنده كردم بدين شعر نو! به هرحال جداي از اين نگاه تاريخ شناسانه به مقوله ازدواج ديالوگ هاي زيرخواندني است اگرچه بدرد ما نمي خورد ولي مثل دوبيتي هاي حيدربابا!! مفيد و آينده نگر است.
پدر به پسر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج كني.
پسر: عمراً. من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب كنم.
پدر: اما دختر موردنظر من، دختر بيل گيتس است.
پسر: آهان. من هميشه تابع پدر و مادرم هستم! شما كه بهتر مي دانيد.
¤¤
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد: براي دخترت شوهري سراغ دارم.
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است كه ازدواج كند. او مي خواهد درسش را ادامه دهد.
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانك جهاني است.
بيل گيتس: اوه، كه اينطور! البته درسش تمام شده تا همين جا كه خوانده بس است!
¤¤
پدر در روز سوم به ديدار مديرعامل بانك جهاني مي رود.
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقامي شما سراغ دارم.
مديرعامل: اما من به اندازه كافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، چه جالب. فكرش را كه مي كنم مي بينم خيلي وقت است يك معاون جوان نياز دارم .
و زندگي شيرين مي شود...
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد بازهم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:28  توسط نیما  |